
مثل هر مادر دیگهای، منم وقتی بچهام بالاخره رفت مدرسه تماموقت، خیلی وحشت کرده بودم. حتی وقتی داشتم پیراهن و را میپوشاندم، باز هم با خودم فکر میکردم: «نکند این سیستم آموزشی برای او جای مناسبی نباشد؟»
من دلیل نگرانی بیشتری نسبت به بقیه داشتم؛ چون وقتی آن روز مدرسه را ترک کرد، هنوز خودش نمیتوانست لباس بپوشد و هنوز به دستشویی نرفته بود. علاوه بر اینها، تشخیص اتیسم و «لکنت انتخابی» را هم داشت. و با وجود اینکه یک سال اضافه هم مهدکودک رفته بود، باز هم جزو کوچکترین بچهها بود.
و از همه اینها مهمتر، او در همین سن کم پنج سالگی، یک بار سنگین را همیشه با خودش همه جا حمل میکند.
«من اغلب فکر میکنم که آیا متخصصان میدانند وزنه روزمرهای که خواهر و برادرها به دوش میکشند چقدر سنگین است؟»
دختر زیبای چشمآبی من، علاوه بر تشخیص خودش، خواهر دوقلوی پسری است که نیازهایش بسیار پیچیدهتر است. اتیسم شدید، رفتارهای چالشبرانگیز، تأخیر رشدی در تمام زمینهها و کلاً هم کلام نمیشود. او باید این واقعیت را در سن بسیار شکننده پنج سالگی بپذیرد.
«چطور میتواند بدون او کنار بیاید، وقتی محل مدرسه برادرش ۱۴ متر با مدرسه او فاصله دارد؟ اگر خودش نمیتوانست حرف بزند، چه کسی از نیازهای شخصی او باخبر میشد؟ آیا اضطراب، آسیبپذیری و جثه کوچکش او را به هدفی آسان برای زورگویان تبدیل نمیکرد؟ آیا استرس زندگی در خانه بر یادگیریاش تأثیر نمیگذاشت؟»
«من نگران بودم و کنجکاو»اما در همان هفته اولی که او مدرسه را شروع کرد، اتفاقی افتاد که نظرم را عوض کرد. یک روز دستیار کلاسش به من گفت که دختر کوچک، شکننده و خاموش من، بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند، آن کل کلاس نوپا را تغییر داده بود.
ماجرا این بود که مشخص شد دو کودک دیگر هم در کلاس او هستند که ساکت بودند، اما به دلیلی کاملاً متفاوت: آنها قادر به صحبت کردن به زبان انگلیسی نبودند. برای اینکه کار تدریس برای دستیار راحتتر باشد، دختر من را کنار این دو کودک نشانده بودند تا دستیار بتواند به همه آنها کمک کند. اما هیچکدام از معلمها بلد نبودند و همه هنوز داشتند تلاش میکردند بهترین راه را برای کمک به این گروه از بچهها پیدا کنند که بهخاطر سیاستها، همه در یک کلاس عادی قرار گرفته بودند.
معلم درسی را تدریس کرد و بچهها روی زمین نشستند. دختر کوچک من هم نشست و با دقت گوش داد و به صندلیاش برگشت. از کل کلاس خواسته شده بود که یک نقاشی بکشند و نام خودشان را بالای صفحه بنویسند. در حالی که همه بچههای مشتاق شروع به برداشتن مداد و خودکار کردند، ناومی فقط همانجا نشست. او تماشا کرد که چطور دستیار کلاس در تلاش است تا به آن دو نفر دیگر که کوچکترین درکی از خواسته آنها نداشتند، کمک کند.
«وقتی کودک دیگری برای لحظهای توجه دستیار را منحرف کرد، ناومی از جایش بلند شد و به سمت آن دو کودک رفت. او نگهدارنده لیوانهای آب را از وسط میز برداشت و کنار آنها قرار داد. و بیصدا، دست هر کدام از بچهها را گرفت، به اسم خودشان اشاره کرد و بعد به بالای کاغذشان اشاره کرد. سپس یک مداد شمعی برداشت و شروع کرد به علامت زدن بسیار کمرنگ روی کاغذ آنها، و همزمان به آنها نشان میداد که بقیه چه کار میکنند.
او صبر کرد تا آنها تلاشهای او برای برقراری ارتباط بدون زبان را درک کنند، و کمکم آنها هم شروع به نوشتن اسمشان و طراحی نقاشی کردند. او به آنها نگاه کرد و لبخند زد. و تنها پس از آن بود که به صندلی خودش برگشت تا خودش هم سعی کند نامش را بنویسد.دستیار کلاس متعجب شوده بود, معلم هم تماشا میکرد.
نابههنگامترین کودک کلاس در آن روز به همه آنها یک درس آموخت. کودکی که با اختلال ارتباطی تشخیص داده شده بود، در واقع به همه نشان داد که چگونه باید ارتباط برقرار کرد.
«او هنوز حتی یک کلمه هم روسی بلد نیست. اما زندگی در کنار برادری که اتیسم شدید و نیازهای پیچیدهاش باعث میشود نتواند حرف بزند، به او درسی داد که تمام کلاس بچهها را دگرگون کرد، آن هم بدون اینکه خودش حتی کلمهای بگوید: برای کمک کردن به آدمها، نیازی به کلام نیست.من هنوز هم نگرانم. اما میدانم که او در تمام سختیهایی که متحمل میشود، به طریقی توانسته از دل خاکستر، زیبایی خلق کند. و من در این مورد به او افتخار میکنم، افتخاری که از توانم فراتر است.»
برگرفته از سایت (autism speak)
مترجم الهه قاسمی