
نخستین باری که به یاد دارم هدف رفتارهای قلدریآمیز قرار گرفتم، خوشبختانه پیامد جدی در پی نداشت.
روزی در زنگ تفریح پایهی پنجم دبستان، ناگهان همهچیز تاریک شد. هنگامی که چشمانم را گشودم، خود را بر زمین آسفالت، در میان گروهی از دانشآموزان دیدم که فریاد میزدند و به من مینگریستند. عامل اصلی ایستاده بود و مستقیماً به من نگاه میکرد. از جای خود برخاستم و بدون درگیری بیشتر آنجا را ترک کردم. همین. هیچ نشانهای از درد جسمانی، جراحت یا رنج روانی به خاطر ندارم. نیازی به مراجعه به بهداری یا بیمارستان پیش نیامد. زندگی همچون گذشته ادامه یافت؛ گویی هیچ رخدادی اتفاق نیفتاده بود.
تردیدی نیست که رخداد یادشده ابعادی فراتر از آنچه در ذهنم مانده داشته است. شاید مغزم با هدف محافظت از من اجازهی به یاد آوردن تمامِ جزئیات را نمیدهد. هرگز نخواهم دانست پیش از بیهوشی چه رخ داد و چگونه به زمین افتادم، و از این بابت احساس نگرانی نمیکنم.
آنچه میدانم این است که خوشاقبال بودم که از آن وضعیت تا حد زیادی سالم بیرون آمدم، بهویژه با در نظر گرفتن شخصیت فرد قلدر و میزان تهدیدآمیز بودن او. وی از من بلندقدتر و از نظر ظاهری قویتر بود و شهرتی ناخوشایند داشت. خود را قدرتمندتر و باهوشتر میپنداشت، حال آنکه در واقع نه توانمندتر بود و نه هوشمندتر. نگریستن به او از این منظر کمک کرده است تا از آسیب روانی احتمالی در امان بمانم.
در آن سال تحصیلی، بهویژه در معرض آسیبپذیری نسبت به قلدری قرار داشتم؛ چراکه نقصهایی در مهارتهای اجتماعی، دشواریهایی در مراقبت از خود، و ویژگیهایی شخصیتی مرتبط با الگوی اتیسم در من وجود داشت. این خصوصیات سبب میشدند از سایر دانشآموزان متمایز باشم. از سوی دیگر، ناظر زنگ تفریح نیز اقتدار و قاطعیت لازم برای جلوگیری از چنین رفتارهایی را در خود نداشت. در مجموع، شرایطی فراهم شده بود که مرا در موقعیتی آسیبپذیر قرار میداد: کودکی در طیف اتیسم که از وضعیت خود آگاهی نداشت اما انتظار میرفت همانند دیگران رفتار کند.
از یک منظر، خرسندم که این واقعه به مسئلهای بزرگ در مدرسه تبدیل نشد؛ زیرا موجب شد بتوانم سریعتر آن را پشت سر بگذارم. از منظری دیگر، شاید ضروری بود که بدان پرداخته شود؛ زیرا فردی بیگناه به زمین انداخته شد و میتوانست از لحاظ جسمی و روانی آسیب جدی ببیند. هنگامی که چنین رخدادی در برابر دیدگان شمار زیادی از دانشآموزان اتفاق میافتد، مناسب است که جامعهی آموزشی دربارهی مفهوم قلدری گفتوگویی فراگیر ترتیب دهد. تا آنجا که به یاد دارم، چنین گفتوگویی هرگز صورت نگرفت.
در جستوجوی مفهوم «قدرت» در ارتباط با قلدری، اغلب تعریفهایی مییابیم که در آن قلدر به عنوان فردی توصیف میشود که از «قدرت برتر» برخوردار است و دیگران را برای انجام خواستههای خود تحت سلطه قرار میدهد، و قربانی فردی «کوچکتر» یا «ضعیفتر» معرفی میشود. من در این برداشت تردید دارم.
از دیدگاه من، قدرت صرفاً ویژگی جسمانی نیست؛ بلکه در ذهن، قلب و روح انسان نیز وجود دارد ؛ آنچه «قدرت درونی» مینامم. فردی که برای احساس قدرت و کفایت، نیازمند تحقیر یا آسیب رساندن به دیگران است، در واقع از درون ناتوانتر از آن چیزی است که ظاهراً نشان میدهد. وابستگی به زور و رفتار تحکمآمیز، نشانهی ضعف است نه توانمندی.
بنابراین هرگز نمیپذیرم که من یا سایر قربانیان قلدری نسبت به عاملان این رفتارها ضعیفتر باشیم. اگر تا به حال در معرض قلدری قرار گرفتهاید، امید دارم باور نکنید که از آن فرد ناتوانتر هستید. و اگر چنین تصوری پیدا کردهاید، همواره فرصت وجود دارد تا دیدگاه خود را اصلاح کنید.
از شما دعوت میکنم فراتر از قلدری برخیزید: توانایی دیدن ماهیت واقعی فرد قلدر را در خود پرورش دهید؛ بر اصول و ارزشهای خود پایبند بمانید؛ اجازه ندهید رفتار قلدریآمیز شما را به فردی متفاوت از حقیقت وجودیتان بدل کند؛ و زندگی را همانگونه که پیش از وقوع حادثه ادامه میدادید، دنبال کنید. نگذارید هیچ قلدر یا رفتار آسیبزای او شما را به ترس یا افسردگی مداوم گرفتار کند.
قدرت درونی همان نیرویی است که ما را قادر میسازد از قلدری فراتر رویم؛ ما شایستهی احساس امنیت و شادی هستیم، نه ترس و بیاعتمادی،در غیر این صورت، قلدر پیروز میشود اجازه ندهید قلدر پیروز شود.
برگرفته از سایت (autism speak)
مترجم الهه قاسمی