
با نگاهی به گذشته، اضطراب همیشه همراه من بوده است. در کودکی، ترسهای شدید و بسیار خاصی داشتم. از آنجا که نمیتوانستم احساسم را به کلام بیاورم، امتناعها و فروپاشیهایم، ناگهانی به نظر میرسید و میتوانست زندگی روزمره را دشوار کند. در تمام دوران مدرسه، روزهای زیادی را غایب بودم چون «حالم خوب نبود». من دروغ نمیگفتم یا اغراق نمیکردم، اما نمیتوانستم توضیح دهم که چه مشکلی دارم. یادم میآید که فکر میکردم حتی هل داده شدن در راهرو یا صرفاً قدم زدن در ساختمان مدرسه باعث میشود بالا بیاورم.
اغلب، اطرافیانم نمیدانستند چقدر در تقلا هستم، چون نمیتوانستم احساسم را بیان کنم. خودم هم نمیدانستم، اما نشانههای بیرونی بسیار کمی از وجود مشکلی در من وجود داشت، حتی زمانی که در درون رنج میبردم.
وقتی در اواخر نوجوانی به جلسات مشاوره رفتم، آن را چندان مفید نیافتم. در مورد رفتار درمانی شناختی (CBT) و راهبردهای مدیریت احساساتم از طریق رفتار درمانی دیالکتیکی (DBT) مطالبی یاد گرفتم. اما وقتی نمیتوانی احساساتت را تشخیص دهی یا درباره آنها صحبت کنی، به سختی میتوانی متفاوت فکر کنی یا راهبردها را به کار ببری.
سرانجام، یاد گرفتم که اضطراب را به شیوهای متفاوت تشخیص دهم. به جای اینکه آن را یک «احساس» بدانم، آن را به عنوان تغییری در نحوه پردازش اطلاعات توسط مغزم درک میکنم. برای شناسایی علل و یافتن راهبردها، به دنبال الگوها میگردم. برای مثال، متوجه شدم که پس از گذراندن چند ساعت در فضاهای داخلی شلوغ، دچار از کار افتادگی (فریز شدن عملکرد) میشوم. این شبیه به فریز شدن مغزم بود و صحبت کردن، تصمیمگیری یا کنار آمدن با تغییرات بسیار دشوار میشد. همین اتفاق قبلاً در مدرسه و مهمانیها هم رخ میداد. الگو این است که اضافه بار حسی محرک رایج اضطراب من است.
حالا میدانم چگونه برای آن محیطها آماده شوم؛ گوشیهای عایق صدا میآورم و برای استراحت برنامهریزی میکنم. گاهی اوقات اگر صحبت کردن سخت شود و احساس کنم در ذهنم گیر افتادهام، ترجیح میدهم پیامک بزنم. کسانی که حالا از من حمایت میکنند، درک میکنند که چرا ممکن است صحبت کردن را متوقف کنم یا «از محیط جدا به نظر برسم». آنها همچنین میدانند که مکانهای شلوغ زمان مناسبی برای صحبت کردن یا پرسیدن سؤال نیست.
با وجود اینکه ممکن است به نظر برسد که کنترل خوبی بر اضطرابم دارم، اما در عمل همیشه همهچیز مرتب نیست. در میانه آن، نمیتوانم مکث کنم و بگویم: «من احساس گیر افتادن میکنم چون واقعاً نگران این موضوع هستم و سعی میکنم آن را حل کنم. متشکرم که سعی در کمک کردن داری. اشکال از پیشنهادات تو نیست، بلکه از این است که در حال حاضر نمیتوانم هیچکدام از حرفهایت را پردازش کنم.» اما چون طرف مقابل معمولاً یکی از اعضای خانواده است، ما هر دو این وضعیت را بدون نیاز به صحبت کردن کامل درک میکنیم.
یاد گرفتهام که بازبینی راهبردهایی که در گذشته برایم کار نکردند، ارزشش را دارد. وقتی در حال یادگیری مهارتهای رفتار درمانی شناختی و رفتار درمانی دیالکتیکی بودم، نمیتوانستم از آنها استفاده کنم، اما اکنون مفاهیمی مانند ذهنآگاهی و تحمل پریشانی را در زندگی روزمره مفید مییابم. همچنین، در ده سال گذشته پیشرفت زیادی در بیان افکار و احساساتم داشتهام، که بیشتر به دلیل پردازش آنها از طریق تایپ کردن به جای صحبت کردن بوده است. فکر نمیکنم راهی برای اجبار این رشد به سرعت بیشتر وجود داشت؛ مغز من به سادگی به زمان بیشتری برای تکامل نیاز داشت.
شاید نتوانم اضطرابم را به طور کامل متوقف کنم، اما اکنون در مدیریت آن توانمندتر شدهام. بهترین راهبردها برای من آنهایی هستند که نیاز ندارند از مغز از پیش اشغالشدهام برای پردازش احساسات یا ابراز اضطرابم استفاده کنم. من بر اساس الگوهایی که در کارهایی که انجام میدهم و رفتارم میبینم، وضعیت را تشخیص میدهم. وقتی اضطراب دیگر یک راز یا حتی غیرمنتظره نیست، به مراتب کمتر طاقتفرسا میشود.
برگرفته از سایت (autism speak)
مترجم الهه قاسمی